تبليغاتX
-*( الیگودرز . شهر ؟ مهربان ؟ )*-
نوشته های پراکنده یک شهر وند (مورد لطف همشهریان ) ساکن الیگودرز لرستان

چند روزه یه کم قهوه خریدم . گذاشتم توی اتاق . هر بار میرم طرف اتاق از بوی قهوه گیج میشم . من نمیدونم توی آرد نخودچی هائی که تا به حال میخریدیم اصلا اثری هم از قهوه بوده ؟ یا نه ؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 2:23  توسط ، جانباز ، | 

اغلب فکر میکردم خدا با بنده هاش شوخی میکنه ، وقتی که مثلا دو نفر با فاصله فقط چند کیلومتر از هم شرایط  و محیط زندگی کاملا متفاوت رو تجربه میکنند و بینشون فقط یک چیزی به اسم مرز قرار گرفته .

حالا فهمیدم فقط آدم ها نیستند ، خیلی از جانوران هم مشمول این مزاح هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 2:22  توسط ، جانباز ، | 

بازم به مملکت خودمون .

رفتم شارژ سیمکارت بگیرم . اول که اسمش اینجا کنتوره ! در ثانی عین بقالی های خودمون رو کارت یه چیز نوشته، پولی که میگیرن چه چیز دیگه ! یاد اون همشهری هائی افتادم که میومدن پست بانک میگفتن ، یه شاژ 1200 تومنی ایرانسل بده .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 2:21  توسط ، جانباز ، | 
بالاخره برای اولین بار یک فیلم سه بعدی را در سینما دیدم .

اما یه فیلم تکراری ! باور کردنش سخته که فیلم ساخته شده ده پونزده سال پیش رو فریم به فریم سه بعدی کرده باشند . و این قدر با کیفیت . و عجیب تر اینکه باز هم رکورد فروش رو بدست بیاره .

تایتانیک . اون هم سه ساعت و خورده ای .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 2:20  توسط ، جانباز ، | 
سینمای اختصاصی ! اگر با چشم خوذم نذیذه بوذم ، باور نمیکرذم . یک سینما ، با هشت صنذلی و نه نفر برسنل و خذمه ! همگی ملبس به یونیفرم اختصاصی . و بوفه و تشکیلات کامل . حتی شکرهای بسته بنذی شذه با مارک خوذ سینما . فقط با هشت ذلار میشوذ فیلم اختصاصی را از منو انتخاب کرذ ، و ذیذ .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 2:19  توسط ، جانباز ، | 
وقتي از مايكل شوماخر رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه
زماني كه ديگران ترمز مي گيرند،
من گاز مي دهم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 2:18  توسط ، جانباز ، | 

برای مدت بیش از یک شبانه روز ، در کوه های نزدیک و دور از دسترس اغلب وسایل ارتباطی بودیم . 

تجربه جالب و وسوسه کننده ای بود .  گرچه اغلب تلفن همراه هیچ زحمتی برایم ایجاد نمیکند اما بودن در محیطی که خیالت راحت باشد که ارتباطی نخواهی داشت، بخصوص در این ماه و این آب و هوا ، و گذراندن وقت به تماشای مناظر و صعود و نزول از ارتفاعات ، از حسرت های زندگی شهر نشینی است ، که بسیاری از مردم در طول چندین سال هم نمیتوانند یک بار تجربه اش کنند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت 2:15  توسط ، جانباز ، | 

چند سال قبل نوشتم : کسی "معلم  واقعی" سراغ داره ؟ و یکی دو نفر بهشون برخورد!

برای همین مدتیه که برای نوشتن یکی از تحربیاتم تردید دارم . شاید بهترین موقع همین الآن باشه که (با رونق فیسبوغ) وبلاگ خواندن از مد افتاده و اغلب نوشته ها بیشتر شبیه درد دل نویسنده با خودش شده. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/12ساعت 2:12  توسط ، جانباز ، | 

من که کاری با یارانه ندارم . اما یکی از دوستان تلفن کرد و گفت اس ام اس مبنی بر تمکن مالی برایش ارسال شده و امروز که ظاهرا آخرین مهلت عدم انصراف یارانه نقدی مرحله دوم هست به سایت : WwW.Refahi.Ir مراجعه کرده ، فقط با گزینه تایید انصراف مواجه شده! و گزینه عدم انصراف در سایت وجود نداشته . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 2:11  توسط ، جانباز ، | 

مدتی قبل در پایتخت سوار تاکسی شدم . مسیری سر راست و نسبتا کوتاه . بعد از من سه نفر دیگر هم سوار شدند .

 من به عادت شهرستانی و برای گریز از پرس و جوی قیمت یک اسکناس _به نظر خودم!_ درشت به راننده دادم (که تصادفا با کرایه مسیر برابر بود) اما سه مسافر دیگر در کمال تعجب من . هر سه اعتراض کردند که چقدر کم حساب میکنید! اول فکر کردم دوربین مخفی ، چیزی شبیه به اینهاست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/07ساعت 2:7  توسط ، جانباز ، | 
حکایتی قدیمی در امثال و حکم هست که شخصی در کتابی میخواند که "هر کس ریشش از یک قبضه (اندازه یک مشت) بلند تر باشد ؟ احمق است" . . . کنجکاو میشود و اندازه میگیرد و میبیند که چند سانت اضافه دارد. به دنبال ابزاری برای کوتاه کردن میگردد چیزی در حجره اش پیدا نمیکند ، بجز چراغ گرد سوز . با خوشحالی مقدار اضافی را روی آن نگه میدارد تا بسوزد. سریع مشتعل میشود و دستش را میسوزاند ، بناچار مشتش را باز میکند. بقیه ریش و صورتش هم میسوزند . 

کتاب را برداشته بر حاشیه آن مینویسد : 

به تجربه ثابت شد 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 2:6  توسط ، جانباز ، | 
بالاخره مکعب روبیک رو کامل حل کردم 

از دیروز تا حالا شش بار انجام دادم . اما سرعتم خوب نیست .

باید الگوریتم های بهتری گیر بیارم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/05ساعت 2:5  توسط ، جانباز ، | 

وقتی اولین بار اختلاف سرعت واقعی یک ماشین رو با محاسبه غیر قابل تردید یک جی پی اس دیدم کنجکاو شدم و دقیق تر و بکرات در ماشین های مختلف این آزمایش رو تکرار کردم. 

نتایج به دست آمده جالب بود . 

عدد نشان داده شده در سرعت سنج همه خودروهای تولید (مونتاژ) داخل بیشتر از سرعت واقعی است و با افزایش سرعت این اختلاف بیشتر هم می شود. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت 2:4  توسط ، جانباز ، | 

طی یکی دو ماه گذشته پنج نفر ازم خواستن که براشون سایت طراحی کنم . جدی جدی !  به نظر خودشون همه چیز روشن بود . فقط یک طراح و برنامه نویس لازم بود تا ایده بزرگشان را تبدیل به یک صفحه اینترنتی کند تا دنیا را با آن شگفت زده کنند . 

در همه موارد جواب من یک جمله بود : "خلاصه خواسته هایت را در ده جمله بنویس تا ببینم کار من هست یا نه؟"

 و نتیجه هم همیشه یک چیز است: "هیچ"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/03ساعت 2:3  توسط ، جانباز ، | 

دو سری پرتقال خریدم . 

یک سری برای آب گرفتن که طبیعتا زیاد تعریفی هم نبودند. و چند کیلو هم از نمونه بهتر برای مصرف به عنوان میوه . 

مسیر فاضلاب ظرفشوئی رو بستم سری اول رو شستم و سری دوم رو ریختم توی اب و مشغول آبگیری شدم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت 2:2  توسط ، جانباز ، | 

یک مراسمی دعوت بودم در تالار .

سعی کردم یک جای خلوت پیدا کنم ، و با کسانی که آشنا بودم از دور احوالپرسی کردم و نشستم . جمعیت که زیاد شد ، اون گوشه خلوت شد پاتوق تازه واردین . از جمله (طبق معمول) چند نفرشون مشتری های قدیمی شرکتم  بودند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 1:30  توسط ، جانباز ، | 

کم مونده تابلوی ورودی شهر رو عوض کنند . 

بخاری ماشین اوضاعش مرتب نبود . گفتیم فعلا که کاری باهاش نداریم . این شده وضع هوا . 

بغل شیشه ماشین هم آب میداد گفتیم تا تابستون صبر کنیم . این شده وضع بارندگی ! عین ماشین های کروکی هر وقت بارون میاد خیس میشیم . 

مرفه بی درد که میگن ، فکر کنم ما رو میگن !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/29ساعت 1:29  توسط ، جانباز ، | 
آخه این هم کاره ؟

بشینی رمز اول کارت بانکی  ملت رو هک کنی ! بعد توی اینترنت پخش کنی ؟ 

خوب که چی ؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 1:24  توسط ، جانباز ، | 

یادش بخیر . یک زمانی پایگاه انتقال خون یک رئیس داشت و یک کارمند . چه در شهر ما و چه اصفهان ! اغلب خود رئیس میومد کیسه رو وصل میکرد و مینشست هم میزد تا منعقد نشه . حالا دم و دستگاهش به کنار که برای گره زدن شلنگ هم دستگاه برقی آوردن و پای هر میز و تخت خونگیری هم یک بارکد خوان گذاشته اند .

بدبختی اینجاست که در سه مرحله هم امضا میگیرن : پذیرش . بعد از معاینه دکتر . و قبل از خونگیری . 

هر چی فکر کردم از لزوم سه بار امضاء گرفتن و اون هم جدا جدا از اهدا کننده سر در نیاوردم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 1:22  توسط ، جانباز ، | 

حکایتی قدیمی بود که : " شخصی در مسابقه اسب دوانی بدون زین شرکت کرده بود ، بعد از دو سه دور مرتب لیز میخورد و در حال افتادن از پشت اسب بود  ، در حین عبور از جلوی جایگاه فریاد میزند . این اسب تموم شد! یکی دیگه بیارید. " 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/19ساعت 1:19  توسط ، جانباز ، | 

خاطره ای از سفر های نوروزی .

جوانک روستائی کشاورز سبزی فروش کنار جاده با حسرت به مسافران و ماشینهایشان نگاه میکند . در فکرش نهایت آرزویش رفتن از روستای خشت و گلی محل زندگی اش و زندگی در شهر است . 

مرد شهری با حسرت به مسافران نوروزی نگاه میکند . نهایت آرزویش داشتن شغل و  ماشین مناسب و امکان سفری بی دغدغه است . 

مرد  میان سال شهری همراه با خانواده اش در ماشین نشسته و با حسرت به کوچه های روستا نگاه میکند . نهایت آرزویش زندگی در یک خانه خشت و گلی و بیدار شدن با صدای خروس و شنیدن صدای سگ های ولگرد و استشمام بوی خاک روستا است . 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 1:18  توسط ، جانباز ، | 
بعضی ها رو دارند در حد سنگ پای قزوین .

البته این چیز تازه ای نیست . اما من امروز مجددا کشفش کردم . کم مانده بود مثل ارشمیدس بعد از کشف وزن مخصوص . . . (لا اله الا الله . . .  )

اصلا بی خیال 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 1:16  توسط ، جانباز ، | 

 یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده

اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم
حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم
حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم
حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 1:15  توسط ، جانباز ، | 
از بیرون اومدیم 

خونه خالی 

قفل ها شکسته 

همه چیز رو بردن 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/13ساعت 1:13  توسط ، جانباز ، | 

رفتم آرایشگاه  و طبق معمول زمانی که استاد کارش را شروع کرد ، لم دادم و چشمهایم را بستم .

با این تفاوت که این بار خوابم برد . 

یک وقت متوجه شدم که صدام می کنه داره (با نگرانی) یه چیزی میپرسه . حواسم که جمع شد ، فهمیدم میگه اجازه هست الکل بزنم روی زخم ؟ ! ؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/09ساعت 1:9  توسط ، جانباز ، | 
اصلا سال نو رو بی خیال !

این ده روزه در شرایط گوناگون اونقدر وقت برای فکر کردن داشتم ، که اگر بخوام فقط لیست موضوعاتی رو که دوست دارم درباره اونها چیز بنویسم رو یادداشت کنم . کلی وقت میبره . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/08ساعت 1:8  توسط ، جانباز ، | 

جی پی اس مارشال . تکنولوژی امریکا ، مونتاژ چین ، راهنمائی اجباری به سمت حرم! 

یک مسیر یاب رو توی مسیر الیگودرز به تهران آزمایش میکردم . همه جا عادی کار میکرد. بجز کمربندی قم .هر کوچه و خیابون که میدید! حتی اگر راه بسته بود؟ هی میگفت بسمت راست بپیچ ، یا از فرعی خارج شو ، و مسیر پیشنهادی رو تا مرکز شهر ادامه می داد . 

تا میدان هفتاد و دو تن ، دیگه کم مونده بود یه دست ازش بیرون بیاد و  خودش فرمون رو بگیره بچر خونه بطرف شهر ! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 9:29  توسط ، جانباز ، | 
ممکنه تا یه مدت به نت دسترسی نداشته باشم . 

سال خوبی داشته باشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت 12:28  توسط ، جانباز ، | 

مشکلات اقتصادی فعلی ، برای همه قابل لمس هست و دوست ندارم راجع به آن چیزی بنویسم .

اما بعضی از تبعات آن خارج از حد تصور است.  و اخیرا باعث آسیب دیدن بسیاری از افراد ، مشاغل ، و حتی پرستیژ تجاری موسسات بزرگ و با سابقه هم شده است . 

دبه کردن ! اگر از جانب یک کاسب عادی بازار باشد؟ چندان غیر عادی نیست . اما وقتی یک سایت معتبر و با سابقه که مشتریانی پرشمار دارد، بر روی یک کالا در عرض فقط چند ساعت و حتی ساعت ها بعد از پرداخت آنلاین وجه آن 25 درصد افزایش قیمت مطالبه می کند؟ دیگر از بقال و سوپری و بازاری چه انتظاری میشود داشت؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/26ساعت 12:26  توسط ، جانباز ، | 
کودکی به پدرش گفت:
« پدر دیروز سر چهارراه حاجی فیروز دیدم .
بیچاره ! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند ،
ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ... »
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/22ساعت 12:22  توسط ، جانباز ، | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یادداشتهای یک معلول جنگی محروم از : . . .

پیوندهای روزانه
-×( آرتان )×-
سرورعکس
اهدای عضو
آشپزی
آرشیو پیوندهای روزانه
پیوندها
خانه سبز رها
هم کلاسی
آشپزی 2
گزنک
وارگه سل
کمدی زندگی
زیست پویان زاگرس
فروشگاه مهرتاش
دکتر مهندس
دانشکده فنی گلپایگان
جاشک.ه ح آتش زبان
یاس
میشه بود ، فرزین
پریسا
بختیاری، م. رحیمی
همشهری
مجلسی
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
یادداشتهای شخصی
یادداشت عمومی
ذخیره برای مراجعه
چرکنویس و تمرین
جملات پراکنده
برنامه ریزی آینده
برچسب‌ها
دختر (1)
بدنسازی (1)
مشکلات (1)
2012 (1)
کریسمس (1)
پسر (1)
طبع (1)
دوچرخه (1)
برقی (1)
نسخه (1)
متلک (1)
سن (1)
روزجوانان (1)
16دی (1)
دزددریائی (1)
نویسندگان
، جانباز ،
-×( در حال کسب تجربه )×-
نویسنده تازه کار (ایلسیسمیرا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM