تبليغاتX
الیگودرز . شهر مهربان

یکشنبه 1388/09/29

-×( شب چله )×-

 

زمستانی دیگر

باز هم پائیز زیبای دیگری به پایان رسید و چه جوجه ها را بشماریم ؟ و چه نشماریم ؟ زمستان شروع خواهد شد. اما خوش به حال کسانی که فراموش نمی کنند که : شاید این آخرین پائیز و زمستانی باشد که به چشم خواهند دید. راستی اگر مطمئن بودیم که این آخرین زمستان ماست؟ باز هم همین بودیم . که هستیم؟؟

 

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 19:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/09/12

-*( مناسبتی دیگر )*-

گرچه تکراری میشه و مخصوصا پشت سر هم . اما امروز هم به مناسبت روز معلولین . چند نفر با تبریک و یاد آوری شون غافلگیرم کردند.  از همه متشکرم

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 12:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/09/07

-*( تولدی دیگر )*-

امسال هم سالگرد تولد قمری تولدم رو تعدادی از دوستان به یاد داشتن و شرمنده ام کردند

در اینجا ضمن تشکر از همه کسانی که اظهار محبت کردند . عید قربان رو به همه حاجی های متولد این روز تبریک میگویم

 

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 17:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/08/27

-×( خدا را شکر )×-

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی  اغلب اوقات سالم هستم

خدا را شکر که  . . .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 11:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/08/20

-*( این هم ؟)*-

پاسارگاد وآرامگاه کورش با آبگیری سدسیوند به زیرآب رفت
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 20:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/08/19

-*( داشته ها )*-

خوشبختی . به دست آوردن هر چه دوست داریم . نیست . . .

دوست داشتن آن چیزی است که داریم . . .

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 19:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/08/18

-×( خواسته)×-

 *من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*

خدا گفت : نه   آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که . . .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 18:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/08/08

-×( حکایت تله موش )×-

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد  ...

اما . . .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 8:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/07/30

-*( انتقام مکزیکی)*-

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

نقل شده از وبلاگ سارگل و روزگار بی شوهری
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 11:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/07/28

-*( آخرین جملات )*-

فکر میکنید اگر آدم ها جعبه سیاه داشتند ؟؟ بعد از مرگ !!!  

آخرین جمله ضبط شده در حافظه جعبه سیاه  آنها چی بود؟؟؟ 

ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 14:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/07/25

-*( لطفاً آمین بگوئید )*-

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

 دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)
                              . . .

ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 6:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/07/20

-*( دوره گرد )*-

یاد دارم یک غروب سرد سرد          می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم
     دست دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی می خرم       گر نداری؟ کوزه خالی میخرم
اشک
درچشمان باباحلقه بست   عاقبت آهی کشید،بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
  ای خدا شکرت! ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشم برده بود
        اتفاقا مادرم هم روزه بود
      خواهرم بی روسری بیرون دوید  
  
 گفت :  آقا سفره خالی می خرید؟؟
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 20:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/06/31

-×( کی ؟ کجاست ؟؟ )×-

آورده اند روزي ميان يک ماده شتر و فرزندش گفت وگويي به شرح زير صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پيش آمده است. آيا مي تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزيزم. چيزي ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داريم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حيوانات صحرا هستيم. در کوهان آب و غذا ذخيره مي کنيم تا در صحرا که چيزي پيدا نمي شود بتوانيم دوام بياوريم.
بچه شتر: چرا پاهاي ما دراز و کف و پاي ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا براي راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن اين نوع دست و پا ضروري است.
بچه شتر: چرا مژه هاي بلند و ضخيم داريم؟ بعضي وقت ها مژه ها جلوي ديد من را مي گيرد.
شتر مادر: پسرم اين مژه هاي بلند و ضخيم يک نوع پوشش حفاظتي است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن هاي بيابان محافظت مي کنند.
بچه شتر: فهميدم. پس کوهان براي ذخيره کردن آب است براي زماني که ما در بيابان هستيم. پاهايمان براي راه رفتن در بيابان است و مژه هايمان هم براي محافظت چشمهايمان در برابر باد و شن هاي بيابان است... ..
بچه شتر: فقط يک سوال ديگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزيزم.
بچه شتر: پس ما در اين باغ وحش چه غلطي مي کنيم؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 8:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/06/23

-×( بقا )×-

 

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی ؟

.            یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد !            .   

یا کاری کن که قابل نوشتن باشد .

 

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 17:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/06/14

-*( فاصله )*-

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله اى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 20:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/06/13

-*( تغییر نگاه و تغییر نگرش )*-

انیشتین میگفت:آنچه در مغزتان میگذرد جهانتان را می آفریند .اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزئی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید اما اگر دلتان میخواهد قدم های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط -×( در حال کسب تجربه )×- در 12:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/06/10

-×( اس ام اس )×-

فرشته ها وجود دارند. اما چون گاهی بال ندارند. ما بهشون می گیم:

دوست

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 13:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/05/25

-×( دنیا )×-

پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت :

 پدر بيا بازي کنيم        پدر که بي حوصله بود یک تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن .

پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .

وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 13:17 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/04/30

-×( گاهی )×-

گاهی گم شدن خوبه .گم بشم که فراموش بشم گم بشم که فراموش بکنم.
گاهی فراموشی خوبه!تا فراموش کنم فراموش کردنی ها رو!
گاهی سکوت خوبه تا ساکت باشم تا ببینم!
گاهی بی خبری خوبه تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران!
گاهی دور شدن خوبه !تا دور بشم از بدی بدها!

اما این گاه ها فقط گاهی خوبه...

گاهی به یاد آوردن خوبه...تا به یاد آوریم خوبی خوبها رو!
گاهی پیدا کردن خوبه ...تا پیدا کنم دوستی را در لحظات زندگی!
گاهی حرف زدن  خوبه ...تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش میده!
گاهی فهمیدن خوبه ...تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو!

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 21:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/04/30

-×( ت ا ب س ت ا ن )×-

 

فصل گرما . فصل مسافرت ها . فصل تعطیلی مدارس . فصل میوه .

فصل . .   فصل . . .    فصل . . . . .

برای شما تابستان فصل چیست؟

 

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 6:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/04/23

-×( . . مشکلات . . )×-


همه مشکلات روزی برطرف خواهند شد. حتی اگر فقط تغییر شکل بدهند !

ممنون از دعا و لطف دوستان



ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 23:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/31

-×( روز پدر )×-

 امروز در بیش از پنجاه کشور به عنوان روز پدر (سومین یکشنبه ماه ژوئن)  جشن گرفته میشه 

در همین جا به همه پدر ها تبریک میگم .  

پدر واقعی یا غیر واقعی .   پدر ژنتیک یا پدر قانونی .   پدر خوانده یا سرپرست . و . . .   همه نوع پدر پیدا میشه !  امید وارم این روز برای همه شون روز خوبی باشه و از لذت داشتن فرزند و قدر دانی هاشون بیشتر از قبل شاد باشن.  

 مخصوصا اگر برای بچه هاشون پدر حقیقی باشن

 

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 12:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/03/30

-×( فیلترینگ و اختلال)×-

با سلام به همه دوستان

به دلیل اختلالات اخیر و تسلط انواع فیلتر ها بر اینترنت مدتی است که عملا نمیتوانم از هیچ سایتی استفاده کنم . و درج مطلب در این وبلاگ هم از این قاعده استثنا نبود. جالب اینجاست که شرایط مرتب تغییر هم میکند ! یک روز مسنجر باز میشود و روز بعد دوباره فیلتر شده .  ! (دیگه شده جک بچه ها میگن : اس ام اس را خدا آزاد کرد) بگذریم . فقط میخواستم بگم فعلا یک بهانه برای به روز نبودن وبلاگ پیدا کردم  امیدوارم مشکلات کمتر بشوند و من هم بیشتر بتونم برای خودم وقت بذارم.

موفق باشید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 6:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/03

- × ( کار . . . . . چگونه؟ چرا؟ ) × -

در دوران تحصیل و در فاصله بین دو ترم مدتی را به زادگاهم سفر کرده و در منزل پدر ساکن بودم و چون مسافرتی تجاری پیش آمده بود مسئولیت اداره حجره را به من سپردند. که یک حسابدار و یک خدمتکار اغلب امور را انجام میدادند. 

روزی خدمتکار مریض شد و نیامد .  من از  حسابدار خواستم که نظافت محوطه مقابل حجره را انجام دهد. او به من گفت پدر شما برای کار حسابداری من را استخدام کرده است و به من حقوقی بابت نظافت و سایر کارها نمیدهد.

این جمله او باعث شد که من بهتر بتوانم فکر کنم و به این نتیجه رسیدم که حق با اوست. او کارش را فقط در قبال حقوقی که میگیرد انجام میدهد.

اما من که حقوق بگیر پدرم نبودم !  

   بلافاصله دست به کار شدم و علاوه بر نظافت محوطه . ترتیب چیدمان همه وسایل را تغییر دادم و تا زمان برگشت پدر به خودم اجازه ندادم که حتی برای یک ساعت بیکار باشم.       زیرا  در اثر  حرف حسابدار تازه یادم آمده بود که آن محل به نوعی مال خود من هم هست و قرار نیست برای انجام کار درجایی که متعلق به خودم میدانم  به دنبال دلیل و بهانه بگردم.

اگر همه ما بتوانیم محل کار خودمان را متعلق به خودمان بدانیم ؟ ! ؟ 

   آیا باز هم به همین شکل کار خواهیم کرد؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این خاطره را اغلب دوستانم شنیده اند و کامل آن را میدانند و نویسنده اش را هم میشناسند  . اما خلاصه آن را برای کسانی که نخوانده اند (با کمی تصرف از زبان خودم) نوشتم.

 

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 3:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/02/22

-×( ای دوست )×-

در روضه قلب جز گل عشق مکار

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 22:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/02/12

- × ( . معلم کیست ؟ . ) × -

باز هم روز بزرگداشت معلم رسید .

به نظر شما معلم چه کسی است  ؟

یادم هست یک سال پیش در چنین روزی حد اقل ۳۵ نفر به من تبریک گفتند و اکثرشان (از صمیم قلب و گاهی اشک ریزان) جملاتی با این مضمون گفتند که : در تمام عمرشان معلمی مثل من نداشته اند.   امسال فقط یک نفر در این روز با من تماس گرفت.              یاد نسبیت انیشتین افتادم (شاید هم به قوانین نیوتن بیشتر مربوط باشد!) . یعنی من یک سال پیش سی برابر الآن شایستگی تقدیر داشتم ؟   یا اینکه امسال به اندازه یک سی ام آن زمان معلم هستم؟  

  واقعا معلم بودن به چه معناست؟       و             چه کسی لیاقت این نام را دارد؟  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 12:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/01/25

- × ( . از پائولو خولیو . ) × -

  انسان های بی مصرف همیشه خود را مهم می دانند و تمام بی قابلیتی شان را پشت ظاهری مقتدر  پنهان  می کنند.

  شادی یک نفر  به این معنا نیست که دیگران باید غصه  بخورند.

ما باید همیشه با همان سلاحی با دنیا روبرو شویم که مارا تهدید می کند.

دنیا را همان طور میبینیم که می خواهیم ببینیم . نه آن طور که واقعا هست.

  سکوت اختیار کردن  همیشه فقط به معنای دست از سخن کشیدن نیست.   بلکه آموزش و تمرینی مناسب برای شنیدن تمام چیزهایی که در اطرافمان می گذرد میباشد .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 7:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/01/19

- × ( . بهار زیبا . ) × -

سلام بر همگی

امسال بهاری متفاوت را آغاز کرده ایم . اول فکر میکردم فقط برای من متفاوت و جدید است . اما هر چه میگذرد میبینم طبیعت هم تصمیم گرفته است تفاوتی برای امسال قائل شود و بر خلاف چند سال گذشته . باران های بهاری لطافت آغاز سال را تا به امروز تداوم داده اند. اطمینان دارم که که این تداوم لطافت طبیعت . به تقویت لطافت روحیه همه کمک خواهد کرد. و امسال را سالی زیبا تر خواهد ساخت.  نه برای من ! بلکه برای همه کسانی که میشناسم. و همه کسانی که هنوز نمیشناسم و ممکن است روزی . بخشی از  خاطراتشان  باشم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 19:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/01/12

- × ( . خسته نباشد . ) × -

با سلام و عرض ارادت خدمت همه دوستان

امیدوارم تعطیلات خوبی را سپری کرده باشید و برای شروع سالی سرشار از موفقیت

 انرژی کافی ذخیره کرده باشید.

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 12:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/12/26

- × ( . نو روز . ) × -

نوروز ۱۳۸۸  بر همه مبارک

فرا رسیدن بهار مبارک

 

شاد باشيد

 نقل از رها (خانه سبز ما)

نوشته شده توسط جانباز ، معلول در 16:26 |  لینک ثابت   •